تولد!پايان؟؟

۲۵ تير ۸۲!
آغاز يه دنيای تازه که همش شادی و اميد بود! دنيای بارونی ای که هميشه بهاری بود!
حالا يه سال از اون آغاز ميگذره! خيلی اتفاق ها افتاده اون دنيا خيلی تغيير کرده!
اين دنيا همه حس ها رو تجربه کرده : غم و ناراحتی ؛  که هيچ وقت دوسشون نداشت!
شادی و اميد و دوستی که يار هميشگی ش بودن! رفيقی و نارفيقی! معرفت و ...! 
راست و دروغ!همه و همه ..! و حالا می تونه بگه که يه دنيای با تجربه ست که ميشه بهش اعتماد کرد ميشه..
 بايد ديگه رو پای خودش باست  و به جنگ همه مشکلان بره!
امابا همه اين تجربه ها ديگه نميخواد بمونه يعنی نميتونه بمونه و ادامه بده !
 ديگه نمی خواد بارونی باشه چون بارونش بهاری نيست و هيچ وقت نخواهد بود!
پس بهتره از اين به بعد با همون خاطره ها و تجربه های شيرين و گاه تلخ بهاريش سرکنه! 
من اما اين دنيا رو دوست دارم برای هميشه ؛ و هرگز نمی تونم فراموشش کنم!
 و هميشه در خاطرم می مونه بارونی که بهاری بود.....
سلام!
خيلی سخت بود برام نوشتن اين بار چرا؟! چون هميشه منتظر بودم اين روز برسه
 و چه ها که نمی خواستم بنويسم واسه تولد اين دنيام! اما حالا بايد تموم کنم!
خب به همين راحتی ؛ پايان رسيد! 
دوستان خوبم !
هميشه تجربه ها و درسايی که از بودن کنار شما ياد گرفتم
 رو با خودم مرور می کنم و هيچ وقت اين دنيا رو با تموم آدمای مهربونش فراموش نميکنم!
بهتون سر ميزنم و اينجا ر حذف نمی کنم تا خاطره ای باشه برام از دنيای گذشتم!
شايد گاهی که اتفاق مهمی برام افتاد بيام وبنويسم تابرای هميشه بمونه! شايد...
خيلی حرفا بود که ميخواستم بنويسم اما نشد همين هارو تونستم بگم ! شايد يه کم غريبه شدم با خودم!
حرف آخر: اميد داشته باشيم در لحظه های سخت؛ هميشه صبری ونيرويی قدرتمند کمکمون خواهد کرد!
In times of trouble, don't say: "God I have a big problem." Say: " Hey problem, I have a big God". Never forget that.
forget that.

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸۳


و بعد از رفتنت.....

.شبی از پشت يک تاريکی نمناک و بارانی

ترا با لهجهء گلهای نيلوفر صدا کردم

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعاکردم

پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تورااز بين گل هايی که درتنهايی ام روئيده،باحسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی

دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی

و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم

تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را بروی اشکی

 از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد واکردم

نمی دانم چرا رفتی

نميدانم چرا،شايد خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا، تا کی، برای چه،

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد

و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز

از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بهد از رفتن تو آشمان چشم هايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد

 منم بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد

کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد

و من با آنکه می دانم توهرگز يادمن را باعبورخود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زيبای تو ام

برگرد!

برگرد نکنه يادت رفته چه قولی داده بودی بهم؟؟

نکنه يادت رفته امروز چه روزی ؟

منتظرم مثل هميشه که هر جا بودی..

اين روز فراموش نميکردی..

می دونم که هنوزم يادته مهربونم

می دونم.... 

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ،۱۳۸۳


بدرود

سلام؟؟؟؟؟؟؟؟

زندگی من نابود شد!!!!!!!

فقط در ۳۰ ثانيه!!!!!

۱۰ روز ميگذره اما..............

بدرود............

تا...........

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸۳


بهارانه

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸۳


ميلاد اقاقی ها

باز کن پنجره را که نسيم

روز ميلاد اقاقی ها را

جشن ميگيرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فرياد زدند

کوچه يک پارچه آواز شده ست

ودرخت گبلاس

هديه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست.

باز کن پنجره را ای دوست

هيچ يادت هست

که زمين را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هيچ يادت هست؟

توی تاريکی شب های بلند

سيلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سينه گل های سپيد

نيمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هيچ يادت هست؟

حاليا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببين

و محبت را در روح نسيم

که در اين کوچه تنگ

با همين دست تهی

 روز ميلاد اقاقی ها را

 جشن می گيرد!

خاک جان يافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا اين همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره را

 وبهاران را

باور کن!!!!!!

 فريدون مشيری

 

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٢


قصه دو خط موازی

سلام! دوستان گلم!

ميدونم خيلی وقت آپديت نکردم واقعا شرمنده همه دوستانی که توی اين مدت سر زدند!

اما علت آپديت نکردنم: ۱-اين شعری که به عاطفه عزيز تقديم کردم رو خيلی دوست دارم حيفم اومد!

۲- راستش يه کم دلسرد شدم نميدونم چرا؟ احساس ميکنم خيلی وقته ديگه اون چيزی که از ته دلم رو نمیتونم بنويسم! نميدونم چرا؟

۳- و اينکه يه مقدار دوستان نسبت به هم دلسرد و نامهربون شدن علت اين رو هم نميدونم!!!

اما خدا ميدونه که چقدر دوست داشتم توی اين ايامی که نزديک بهار ميشيم فصلی که من عاشقشم احساس دلم رو اينجا بنويسم!! اما حيف که نشد!!!!!!

حالا بگزريم سعی ميکنم دوباره شروع کنم از نو ولی از شما هم ميخوام که کمکم کنيد تا دوباره مثل قبل باشم!!!

ميخوام براتون يه داستان کوتاه اما با معنی رو بنويسم!! موافقيد؟؟؟؟؟

                                قصه دو خط موازی!!

عشق را در دو خط تعريف کنيد!می توانيد؟ لابد فکر ميکنيد اين که موضوع تازه ای نيست. اين همه شاعر از حفظ و مولوی و عطار تا شاملو، فروغ و سپهری همه عشق رو تعريف کرده اند. تازه هر آدمی به اندازه خودش تعريف داره.نه! گفتم عشق را در دو خط تعريف کنيد. من فکر ميکنم اولين نفری که دو خط موازی رو اختراع کرد،خواسته بود تا اين شکلی،با يک شکل ساده،با دو تا خط کنار هم،تعريفش رو از عشق بگويد. دو خطی که هميشه در کنار هم اند، رو به روی هم. هر روز که از خواب بلند می شوند پنجره هاشان را به روی هم باز می کنند. برای هم دست تکان ميدهند و همين طور در کنار هم کشيده ميشوند تا بی نهايت. هيچ وقت خط اول نمی رود دنبال کارو بار خودش و خط دومی دنبال بد بختی های زندگی اش،هيچ وقت با هم بودنشان تمام نميشود،به انتها نميرسد. کنار هم بودنشان اصلا پايان ندارد.

«داستان دو خط » زندگی همين دو خط موازی است ، از روزی که در کلاس درس،در يک دفتر،روی يک کاغذ زاده می شوند و می خواهند که به هم برسند. همه می گويند دو خط موازی هيچ گاه به هم نميرسند. پس يعنی عشق بی عشق. حتی کودک هم ميگويد،در واقعيت نه،در دنيای ديگر. آنجا که نيست و نبايد باشد، شما دو تا به هم می رسيد.

نمی دانم،دو خط موازی چگونه فکر می کنند. آيا پس از شکست در واقعيت و نرسيدن به آرزويشان می روند در بوم نقاشی ، تا در هنر و عالم تخيل،در بی نهايت به هم برسندبه هم رسيدن،برايشان بی معنی می شود !!!!

هميشه بهاری باشيد و بارانی ( اما دلاتون بارونی نباشه هيچوقت!!!!)

دوستون دارم!!!!   ****بارون بهار****

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٢


تقديم به عاطفه‌ی عزيز:

 

خوشا عاشق شدن اما جدايی                            خوشا عشق و نوای بی نوايی

خوشا در نور عشقی سوختنها                          ميان شعله اش افروختنها

چو عاشق از نگارش نام گيرد                          چراغ ارزوهايش بميرد

در اين اتش هرانکس بيشتر سوخت                    چراغش درجهان بهتربرافروخت

نوای عاشقان دربی نواييست                             بقای عشق وعاشق درجداييست

اين شعر رو تقديم ميکنم به عاطفه ی عزيزم

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اسفند ،۱۳۸٢


دوست

سلام دوستان خوبم!

این متن رو من تیکه تیکه همه جا خوندم و همیشه هم ازخوندنش لذت بردم.

حالا هم میخوامم برای شما کاملش رو بنویسم امیدوارم که شما هم از خوندنش لذت ببرید.و اين متن رو تقديم ميکنم به همه دوستان خوبم که بی اندازه دوسشون دارم

بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی.

ما وقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره به دست نیاوریم نمیدونیم چی رو از دست دادیم.

اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که اون هم همین کارو بکنه پس انتظارعشق متقابل نداشته باش.

فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم آروم تو قلبش رشد کنه و اگه این طور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده.

در عرض یه دقیقه میشه یه نفر رو خرد کرد در عرض یه ساعت میشه یه نفر رو دوست داشت و در عرض یه روز میشه عاشق شد؛ولی یه عمر طول میکشه تا کسی رو فراموش کرد.

دنبال نگاه ها نرو چون میتونن تو رو گول بزنن. دنبال دارایی نرو چون کم کم افول میکنه .

دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یه لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد.کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه.

دقایقی توی زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که میخوای اونو از رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی.

رویایی رو ببین که میخوای. جایی برو که دوست داری.چیزی باش که میخوای .

چون فقط یه جون داری و یه شانس برای اینکه هرچی دوست داری انجام بدی.

آرزو می کنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی. به اندازه کافی بکوشی تا قوی بشی.

به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی.

همیشه خودتو جای دیگران بذار اگر چیزی تو رو ناراحت میکنه احتمالا دیگران رو هم آزار میده.

شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن.اونا فقط از اونچه که تو راهشون هست بهترین استفاده رو می برن.

شادی برای اونایی که گریه می کنن ویا صدمه می بینن زنده است.

برای اونایی که دنبالش می گردن و اونایی که امتحانش کردن. چون فقط اینها هستن که اهمیت دیگران رو توزندگیشون میفهمن.

عشق با یه لبخند شروع میشه با یه بوسه رشد میکنه و با اشک تموم میشه. روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل میگیره.

نمشه تا وقتی که دردها و رنجها رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری.

وقتی به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه میکردی و بقیه می خندیدن سعی کن یه جوری زندگی کنی که وقتی رفتی تو بخندی وبقیه گریه کنن.

راستی یکی از دوستای خوب و گلم هم که قبلا توی بلاگ اسکای مینوشته الان داره کارش رودر پرشین بلاگ ادامه میده.سفارش میکنم که حتما بهش سر بزنید.

وبلاگ فرهاد عشقی به نویسنگی مریم گلم:

http://farhadeshghi.persianblog.ir/

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٢


شما کودکی ام را نديده ايد؟

 

کودکی ام در راهرو پر پيچ و خم زمان گم شده،شما او را نديده ايد؟

 کودکی ام به رنگ سبز روشن است،پر از شور و هيجان ، عشق به زندگی و کمی خجالت و کم رويی برای مواقع لازم.

 ديشب که کودکی ام را برای گردش بيرون آورده بودم،يک دفعه دستم را ول کرد وا وارد راهروی زمان شد. شما او را نديده ايد؟

او چشم های بنفش درشتی دارد که در آنها شيطنت و بازيگوشی، گاهی خجالت و پشيمانی موج ميزند و موهای مجعد و مشکی که در هر خم آن يک آدامس بادکنکی چسبيده است!

آخه اون هيچ وقت آدامس هايش را دور نمی اندازد. شما او را نديده ايد؟

 

حتما يک جايی در گوشه و کنار يکی ازپيچ های زمان نشسته و انگشت شستش را می مکد. آخر او هنوز بچه است. نکنه توی يکی از حفره های فراموشی بيفته! شما او را نديده ايد؟

 اگر ديديد لطفا خيلی آروم به طرفش بريد و دستتون رو به دستش بدهيد. آخه کودکی ام خيلی خيلی معصوم است و دستش را به هر کسی ميدهد.

آن وقت اورا پيش من بياوريد تا درون ذهنم زندانيش کنم وکليد آن رو به دريا بندازم تاهيچ وقت نتواند از آنجا بيرون بياید. اما نه! کودکی ام مثل گل آفتاب گردان از تاريکی ميترسد. او به پاکی شبنم صبحگاهی است، شما او را نديده ايد؟ 

دوستون دارم بهاری باشيد و اميدوار

**بارون بهار**

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٢


اطلاعيه

سلام دوستان خوبم!

متاسفانه آی دی من هک شده

و از همه دوستان ميخوام که به هيچ وجه با اون تماس برقرار نکنند

و اگر زمانی من درستش کردم

آی دی جديدم رو همين جا اعلام و همه شما رو دوباره اد خواهم کرد.

*****************

يک عذر خواهی هم اين جا به همه اعلام ميکنم

که خيلی وقت نتونستم آديت کنم

به محض اين که مشکل حل شد حتما از خجالت همتون در ميام.

دوستون دارم ..

از اين جا به خاله جودی ميگم که:((خيييييييييلی دلم براتون تنگ شده))

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٢


شهر بم: شهر غم

از اندوه صداي زير آوار
همه ايران صداي بم مي آیدشهر بم... شهريست در غم....

...................

رفتی و

نسيم از قامت درخت

نام تو را با خود برد

يک تکه از سايه‌هامان تاب می‌خورد

ردپای برگ‌های باران شنيده را گرفتم

بريده‌های آوازت از طناب

می

چ

کيد

نسيمی سکوت تو را از جنگل بالا برد

و برهنگی‌ات کشيده شد

بين دو درخت بازی تمام شده بود

اما سکوتی آويخته هنوز تاب می‌خورد

                                               ( کوروش همه خانی)

 

                                                مرگ

در کودکی

از درخت آموختم

چگونه زير باران يکريز شهرم

بايستم

از رود آموختم

چگونه در تکاپو باشم و

دستانم پر از گل و نان باشد

از رنگين کمان آموختم

چگونه تمام جهان را

با عشق خود به بند کشم

از آفتاب آموختم

چگونه ديوار تيرگی را فرو ريزم

و از ابر آموختم

که چگونه در اوج قله بميرم

تا در زمين گل برويد...!٬

                                    از لطيف هلمت برگردان صلاح الدين قره تپه

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٢


اگر.....................

اگر کبوتری به کنج غم نشست

اگر بلور عشق را کسی شکست

و گر ستاره تا سحر گریست

و جای ماه آسمان، شبست و تیرگیست

و سروهای مرتفع مقیم خلوتند

و بحر ما دگر دمانه نیست

ولی چو واپسین ندای تو به آسمان رسید

خدا ، خدای آسمان برای ما گریست

برای ما که در درون بحر غم شناوریم

و تا ابد برای ما هیچ جا کناره نیست

 

 

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ دی ،۱۳۸٢


پاييز سنگی

باد می وزد ، در حالی که بوی پاییز را با خود به همراه دارد

پاییز فصلی از فصلهای خداست

و یک فصل از زندگی.

اما سرد و بی روح است

نمیدانم چرا؟

چرا پاییز مثل بهار

حس خوب بودن و خوب زندگی کردن را نمیدهد؟

 

شاید چون فصل ریزش بزگ های رنگین است

و ریزش یعنی مرگ

 

ولی ای کاش

اگر در پاییز،حس سرد و سنگی پاییز آزارمان داد

و غمگینمان کرد

در بهار حس بهاری بودن را تا ابد

در تمامی فصل ها با خود به یادگارداشته باشیم.

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٢


اميد

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٢


تقديم به مهياي عزيز

                            **   تقديم به مهياي عزيز  **

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتي و هنوز،
سالها هست که در گوش من آرام، آرام
خش خش گام تو تکرارکنان،
مي دهد آزارم
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم
که چرا،
- خانه ي کوچک ما سيب نداشت... !!!



دوستدار همه ي شما
بارون بهار و خاله جودي

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٢


تشکر

   سلام دوستان خوبم!!!!

اين شعر رو تقديم ميکنم به همه شما خوبان! که تنهامون نذاشتين و با محبتاتون همراهيمون کردين!!! دوستون دارم!!!!!

دوستان خوب و گلم:

مهرداد(م.شيدا)** باران بهاری** هادی** محمد/ماری** ساناز(پرنده آبی)** بيدل** مهر** صبورا (سنجاب)** سعيد** سينا** ستاره سحر/شيفته** حميد ـ هيلدا**  ؟سميرا؟** بال پرواز**علی ـ رويا (همسفر عشق)** بهار بماند** پريا** عليرضا (رويای سبز ما )** بهار**  پاييز آبی** يوسف **عاظفه (دهکده عشق )** افسانه اسماعيلی** خلوت گزيده....** هدی سر به هوا**  هيچکس ** راد(فروغ لا يزال ) **اوشو (بابک)** طعم گس خورشيد**  يهدا**  شيدا ** بابک جردن ** مجنون بی ليلی ** مامانی قاصدک ** دنيا**  صادق - افسانه  ** يا حق** و پدر عظيمی ......

 بارون بهار

                                               دوستی

دل من دير زمانی است که می پندارد:

"دوستی" نيز گلی است،

مثل نيلوفر و ناز،

ساقه ترد و ظريفی دارد.

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان اين ساقه نازک را

           - دانسته -

                   بيازارد!

در زمينی که ضمير من و توست،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است که می افشانيم.

برگ و باری است که می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش " مهر" است .

گر بدانگونه که بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس.

بی نيازت سازد ، از همه چيز و همه کس .

زندگی ، گرمی دلهای به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است .

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو کاشت!

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد کرد .

رنج می بايد برد ،

دوست می بايد داشت !

با نلاهی که در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست يکديگر را

بفشاريم به مهر

جام دلهامان را

     مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو !

     ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

     عطرافشان

          گلباران باد .

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٢


همکاری (بارون بهار و خاله جودی)

  

سلام، سلام به روی ماهتون ...

اول از همه عيد فطر رو بهتون تبريک می گم و اميدوارم که طاعات و عبادات شما توی اين ماه پر برکت مورد قبول درگاه حق قرار گرفته باشه...!!! نمی دونم منو شناختيد يا نه؟ حدس بزنيد؟؟؟؟ جايزه داره؟؟؟ !!! شوخی کردم بابا جایزه کجا بود؟ اصلاً خودم می گم که جايزه اش بمونه برای خودم...

 بله من جودی خانوم گل گلاب يا بعبارتی خاله جودی هستم!!! حتماً از خودتون می پرسيد که من اينجا چکار می کنم؟! خودمم نمی دونم؟ شاید گم شدم البته آدرس وبلاگم رو قبلاً گذاشتم توی جیبم که آقا پلیسه منو ببره خونه امون... ( چشمک ) داستانش مفصله... اين جودی خانوم که توی هفت تا آسمون يک ستاره هم نداره حالا توی پرشين بلاگ چند تا وبلاگ داره و در کنار چند تا از دوستاش داره روزگار سر می کنه؟ نا گفته نمونه دیگه ( مايه داريه و کاريش هم نمی شه کرد )... از شوخی گذشته ما ديدم که اينجا نقش عمو، عمه، ماماني، نوه و... داریم به جز یه نقش، اونم نقش خاله و خواهرزاده... به همین دلیل تصمیم گرفتیم من بشم خاله جودی و بارون بهار عزیزم بشه خواهرزاده... و از این به بعد وبلاگ بارون بهار رو با هم اداره کنیم... !!! البته من توی وبلاگ خودم هستم، اما اینجا با بارون بهار عزیزم هم همکاری می کنم... هیلدا جون از من خواسته بود که دست از زندگی کوچ نشینی بردارم و یکجا ساکن بشم اما ظاهراً نمی شه ... تازه دارم می شم زبل خان ... جودیِ زبل خان اینجا، جودیِ زبل خان اونجا، جودیِ زبل خان همه جا... حالا من امیدوارم که بتونیم در کنار هم موفق باشیم و از اینکه بارون عزیزم به من این افتخار رو داده واقعاً ممنونم... فکر کنم بارونم هم چند کلمه ای حرف برای گفتن داشته باشه...

 

man va khale

 

 

سلام!!!!!!

نميدونيد چقدر من خوشحالم که خاله  جودی جوووووووووووووونم اين افتخار رو به من داد که باهام همکاری کنه!!!!

خلاصه دلتون بسوزززززززززززه!

ديگه نميدونم چی بگم از شدت حوشحالی !!!

 

شاد باشيد و اميدوار و بهاری عاشق

 

man va khale

 

 

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٢


........

ديگر درخت ها هم از تماشای رهگذران خسته شده اند.

برگ ها،در قرق بعد از ظهر،چرت می زنند

و تنها،گهگاه،از هياهوی گله سرگردان بادی،بيدار شده

غرغرکنان در جای خود غلتی می خورند و دوباره به خواب می روند.

 

من از چارچوب تنگ و منجمد کلاس به خيابان نگاه می کنم که خميازه کشان

در امتداد گرم و هميشگی روز، نشسته و پايان کار روزانه را انتظار می کشد

 

و شما منتظريد تا من برگردم و برايتان

آسمان هنر را در تنگ بی قواره ی چهار گزينه ای يک تست، قاب بگيرم

 

راستی که چه فاصله دور و بی حوصله ای ست از آن سوی ميز تا اين سوی آن

ای کاش ميزها را جمع می کردند

و ما می نشستيم و سفره دلمان را باز می کرديم

می خنديديم و شعر می خورديم!

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٢


آسمون دل من

دلتنگ نيستم .

اما به اندازه نفس های آسمون

 دلم گرفته است

هميشه نردبون چوبی ٬خونه مادر بزرگ کنار ديواری يه که من می خوام ازش بالا برم . يک ديوار کنه کاهگلی.

نمی دونم چرا حرف ((کاف))٬من رو ياد مادرز بزرگ و خونه اش و سماورش که هميشه قل قل می کرد و هميشه هم چايی هاش به راه بود ، می اندازه. چه چايی هايی!

يادمه يه روز مادر بزرگ از روی طاقچه چند تا دونه آبی رنگ تسبيح و يک گل سرخ آورد و بهم داد.

گفت:((هر وقت آسمون دلت گرفت به اين ها نگاه کن.))

اون وقت نفهميدم منظورش چيه. ولی خوب از اون يادگاری نگه داری کردم.

می دونی حالا هر وقت آسمون دلم می گيره ،به اين چند تا دونه تسبيح و اين گل سرخ نگاه می کنم وياد مادر بزرگ و ديوار گاهگلی خونه اش می افتم .

ياد اون نردبون چوبی و بعد دلم ميشه به بزرگی حوض خونه اش که هميشه دلم می خواست توش شنا کنم،ولی هيچ وقت آب حوض بالاتر از قوزک پای خسته من نبود.

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ آبان ،۱۳۸٢


نگاه

دلم ميخواست يک گل سرخ بودم ودر فصل بهار از توی باغچه به آسمون سلام ميکردم . دلم می خواست مثل عطر بهار نارنج بودم و در دست های باد رها می شدم .

دلم ميخواست جای پنجره توی ديوار  مينشستم و در نگاهم روزها خورشيد به بازی می نشست و شب ها ماه با دامن نقره ای رنگش می رقصيد.

دلم می خواست گل يخ بودم ٬ سر از برف در می آوردم و نويد بهار را به زمين می دادم.

دلم می خواست يک کهکشان پر از ستاره بودم و هر وقت کسی دلش می شکست ٬يکی از ستاره هام را به او ميبخشيدم .

دلم می خواست ابر بودم و سخاوتم را به زمين نشان می دادم تا ديگر با غصه به آسمان زل نزند.

دلم ميخواست دريا بودم تا آسمان چهره اش را در من نگاه کند .

دلم می خواست نگاه آسمان به زمين ٬نگاه آدم ها به هم مهربان تر بود.

  
نویسنده : *بارون بهار* ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٢